مي فهمی؟؟؟
بی حسرت
بی خواسته...
مي خواهم
مي فهمی؟؟؟
آه اگر ميدانستی شايد ... خيلي زودتر از اینها رهايم می کردی!!!!
بی حسرت
بی خواسته...
مي خواهم
مي فهمی؟؟؟
آه اگر ميدانستی شايد ... خيلي زودتر از اینها رهايم می کردی!!!!
لحظه های تلخ تنهائی و درد...
لذت بزرگی دارد همدردی و ایثار...
وظیفه ما عشق است
همه جا تاريك
لحظه ها مملو از خاطرات
از سياهي تفكر عده اي انسان كه نه براي خود خواستند نه براي ديگرا ن
من از آنچه ديدم آنچه لمس كرده ام نميدانم خوشحالم غمگينم
اما نيك ميدانم كه لحظه هاي وصل ديدن انسان لبريز شوق است
مثل اول بکشی سر به گریبان خودت
بی سرانجام تر از مرگ شدی در پیشم
سردتر از تپش نبض هراسان خودت
من و درویشی آسوده ی پاییز خودم
تو و تشویشی دم سرد زمستان خودت
خواستم تا که به جاده بزنیم ... اما نه
باش و خوش باش به بن بست خیابان خودت
آرزوهای مرا پرپر کردی در باد
با سموم نفس زرد پریشان خودت
من و پاکیزگی جانی و قدری آتش
تو و سودابگی و شرم فراوان خودت
زهرخندم پس از این بدرقه ی راهت باد
تا بیارامی در دوزخ سوزان خودت !!!
که خود را به " بودن " نیالوده است ...
که اگر جامه ی وجود بر تن میکرد
نه معشوق من بود ...!
" شریعتی بزرگ
به شتاب یک شوق
به سبک باری یک خیال
به پریشانی یک آرزوی آشفته ...
چه می دانم چگونه؟
از تنهایی اتاق گریختم.
خود را در پی او ... به در خانه رساندم.
گشودم ... بیرون را نگریستم:
کویر ... آسمان ... سکوت ...
" شریعتی بزرگ